عاشقان تنها
هی سر به راه تر ....


هی سر به زیر تر ....


هی گوشه گیر تر  ....


هر لحظه خسته تر .... 


هر لحظه تلخ تر  ....


هر لحظه پیر تر  ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 10:34  توسط وحید | 

فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم


فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم


خاطره ها رو یادمه لحظه به لحظه مو به مو


هیچی رو یاد من نیار اونقدر خرابم که نگو


بد بودم و بدتر شدم میرم با پاهای خودم


میرم نمیدونم کجا آخ کم آوردم به خدا


دلگیرم ازدست خودم کاش عاشقت نمیشدم


هرجوری میخواستم نشد از غم یه ذرهم کم نشد


من موندمو تنهایام از دنیا هیچی نمیخوام


عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه

....


هر روز عاشق تر شدم تو عشق خاکستر شدم


ساختم ولی به آرزوم نرسیدم


فقط گریه فقط عذاب صدتا سوال بی جواب


 من  از عاشقی خیری ندیدم
....


هرجوری میخواستم نشد از غم یه ذرهم کم نشد


دلگیرم ازدست خودم کاش عاشقت نمیشدم


من موندمو تنهایام از دنیا هیچی نمیخوام


عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه
....


فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم


فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم


خاطره ها رو یادمه لحظه به لحظه مو به مو


هیچی رو یاد من نیار اونقدر خرابم که نگو

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 22:23  توسط وحید | 

این وب لاگ تعطیل می باشد واسه همیشه

                                       

                                                 تمام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 22:10  توسط وحید | 

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه کشتم غرورم به تو مدیونم

تو که حرمت و شکستی پای عهدت ننشستی

گرچه بازم توی نیازم لحظه هام بعد می بازم به تو مدیونم

واسه ی چشای خیسم به تو مدیونم

اینکه از غم می نویسم به تو مدیونم

اینکه بی جونم و سردم اینکه بی روحم و زردم

پی آرامشی که بردی و من پیش می گردم به تو مدیونم

به تو مدیونم غرورم و شکستی عین شیشه

به تو مدیونم که کشتی دلم و واسه همیشه

به تو مدیونم من و دادی به بی بها بهانه

به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم شکستی حرمت شب و من و ماه

به تو مدیونم کم آوردی و رفتی اول راه

به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم

اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم

به تو مدیونم به تو مدیونم به تو مدیونم

به تو مدیونم غرورم و شکستی عین شیشه

به تو مدیونم که کشتی دلم و واسه همیشه

به تو مدیونم من و دادی به بی بها بهانه

به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم ادا می کنم حتما

نشونت می دم چه رنجی هر چی کردی با من

واسه این که تو خجالت محبتات نمونم

جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 17:28  توسط وحید | 

 

معرف ترین رباعیات عمر خیام واستون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

از منزل کفر تا به دین یک نفس است   واز عالم شک تا به یقین یک نفس

این یک نفس عزیز را خوش میدار*ک از حاصل عمر ما همین یک نفس است

قومی متحیرند اندر ره دین    قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی    ک ای بیخبران راه نه آنست و نه این

ناکرده گناه در جهان کیست؟بگو    من بد کنم و تو بد مکافات دهی

آنکس گه گنه نکرده چون زیست؟بگو    پس فرق میان من و تو چیست؟بگو

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه   و این عمر به خوشدلی گذرم یا نه

پر کن قدح باده معلوم نیست      این دم که فرو برم بر آرم یا نه

این قافله عمر عجب می گذرد!    دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری     پیش آر پیاله را که شب می گذرد

هرگز دل من ز علم محرم نشد     کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز    معلوم شد که هیچ معلوم نشد

اسرار ازل نه تو دانی و نه من     واین خط مقرمط نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من وتو   چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

چون عهده نمیشود کسی فردا را     حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه   بسیار بتابد و نیابد مار را

هر چند که رنگ و بوی زیبا است مرا   چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طریخانهء خاک        نقاش ازل بهر چه آراست مرا

مائیم و می ومطرب و این کنج خراب *جان و دل و جام و جامه پردردشراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب       آسوده ز باد و خاک و از آتش و آب

در دایره ئی که آمدن و رفتن ما است    آن را نه بدایت نه نهایت پیدا است

کس می نزند دمی در این معنی راست   کاین آمدن از کجا و رفتن به کجا است

گویند کسان بهشت با حور خوش است   من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار   ک آواز دهل شنیدن از دور خوش است

امروز که نوبت جوانی من است    می نوشم از آنکه کامرانی من است

عیبم مکنید گر چه تلخ است خوش است    تلخ است،از انکه زندگانی من است

ای چرخ فلک خرابی از کینهء تو است    بیداد گری عادت دیرینه تو است

ای خاک اگر سینه تو بشکافند           بس گوهر قیمتی که در سینه تو است

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت    از اهل بهشت کرد یا که از دوزخ زشت

جامی و بتی بربطی و لب کشت     این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت ؟   تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت ؟

رو بر سر لوح بین که استاد قضا      اندر ازل انچه بودنی بود،نوشت

آن قصر که جمشید در او جام گرفت   آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور میگرفتی همه عمر      دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 13:18  توسط وحید | 

 

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن


ابتداي يک پريشاني است حرفش را مزن

گفته بودي چشم برمی دارم از چشمان تو


چشم هايم بي تو باراني است حرفش را مزن

آرزو دارم که ديگر بازگردم پيش تو


راهمان با اينکه طولاني است حرفش را مزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا


دل شکستن کار آساني است حرفش را مزن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام


رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني


اين شکستن نا مسلماني است حرفش را مزن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 14:49  توسط وحید | 
 

باز شب شد چقدر تنهایم


گفته بودی که شبی می آیم


باز شب شد و از پنجره ام


همچنان راه تو را می پیمایم


کنج این پنجره ها شب همه شب


منم و گریه و های و هایم


پشت این پنجره ها تا به سحر


پنجه بر پیکر خاک می سایم


نکند بیهوده عمر خود را


پشت این پنجره ها می فرسایم


نکند بیهوده تکرار شود


قصه ی چشم به راهی هایم


باز چون دیشب وشبهای دگر


میروم پنجره را بگشایم


باز شب شد،شب واز پنجره ام


همچنان راه تو را می پیمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 13:3  توسط وحید | 

دل ما اونقده پارست

 

  موندنش مرگ دوبارست

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 18:45  توسط وحید | 

خوب اینام از امروز

امروز من ۲۰ ساله شدم

ولی نمی دونم چرا احساس می کنم ۱۰۰ ساله هستم

نمی دونم شاید هم اگه خدا خواست

یه همچین روزی اگر ۱۰۰ ساله شدم

انوقت باشه که بفهمم ۱ سال هم

زندگی نکردم

آقا وحید تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:44  توسط وحید | 

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

 

 و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

 

 و چه بدبختی آزاردهنده ای است

 

 تنها خوشبخت بودن!

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:46  توسط وحید | 

 

حمید مصدق خرداد 1343

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز،

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

 

  " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

 

  

من به تو خندیدم

 

چون که می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمی دانستی

 

باغبان باغچه همسایه

 

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

 

تا که با خنده تو

 

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک

 

لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت: برو

 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

 

و من رفتم و هنوز

 

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و بغض تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چه می شد اگر

 

باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 13:52  توسط وحید | 

 

همیشه همین است ...

 

تا می آیی به خودت بیایی

 

عجیب دیر است !

 

و با این که دنیا کوچک تر از آنی ست که می گویند ...

 

تا می آیی برگردی ...

 

همه چیز ...

 

عجیب عوض شده است ...!

 

 

********************

 

 

ابدیت تا ابد پنهان خواهد ماند ...

 

چیزی

 

جز تخیل ساده ی کودکانه ای

 

مرا راهی هر نفس نخواهد کرد ...

 

عبور ساده ای

 

برای رفتن

 

میسر نیست

 

و هر گام

 

موجی است نخروشیده

 

در برکه ی ساکت تنهایی من ...

 

بله ...

 

من نیز مرداب شده ام !!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 13:48  توسط وحید | 
 

 

 

كودكي نكردم تا زودتر بزرگ شوم

 

و زمان چه دير مي گذشت !

 

امروز، سال ها آنچنان زود مي گذرند

 

كه تمام زندگي برايم ...

 

بچه بازي مي نمايد !!!

 

********************

 

من خودم هستم

 

من نه عاشق هستم

 

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ,

 

من خودم هستم و یک حس غریب

 

که به صد عشق و هوس می ارزد ,

 

من نه عاشق هستم

 

نه دلداده به گیسوی بلند

 

و نه آلوده به افکار پلید ,

 

من به دنبال نگاهی هستم

 

که مرا از پس دیوانگیم می فهمد

 

********************

 

می خواهم فریادبزنم !

 

 

اما اینجا ...

 

 

هیچ کس به حرف های من نزدیک نیست ...!

 

 

********************

 

ساعت ها را بگذارید بخوابند

 

بیهوده زیستن را

 

 نیازی به شمردن نیست..........!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:39  توسط وحید | 

تكرار مي‌شوم

 

در روزمرگي‌هاي زندگي ...

 

و چقدر پايان ناپذير است

 

اين تكرار ...

 

چقدر در سر آرزوي بزرگ شدن را داشتم ...

 

و حالا

 

چقدر آرزوي روزهاي گذشته ...

 

.

.

.

.

 

احساس مي‌كنم پير شده‌ام ...!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:36  توسط وحید | 

((الهی))

 

دلی ده که طاعت افزاید

 

طاعتی ده که به بهشت رهنمون آید

 

 علمی ده که در او آتش هوا نبود

 

عملی ده که در او آب ریا نبود

 

 دیده ای ده که غر ربوبیت تو بیند

 

 دلی ده که ذل عبودیت تو گزیند

 

 نفسی ده که حلقه بندگی تو در گوش کند

 

 جانی ده که ز هر حکمت را به طبع نوش کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:15  توسط وحید | 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط وحید | 
 

     دگر درمان دردش دير شد دل

 

                            چه زود ازسير عالم سير شد دل

 

       دل پيران جوان ديدم ولي من

 

                                 جوان بودم که ناگه پير شد دل

 

                                                             استاد شهریار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:43  توسط وحید | 

هیچ می دانی نازنین

 

حضورت ارام است و صدایت ارام است و نگاهت ارام

 

من معتادم

 

به حضورت , صدايت, نگاهت

 

این را دوری ات یادم داد

 

نیستی عزیز

 

و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا

 

قرارم نمی دهد

 

نه حضوری و نه خاطره ای حتی

 

هیچ چیز بی تو

 

امشب ایمان اوردم به ایمانم به تو

 

چقدر حرف دارم برایت

 

چقدر ناگفته دارم برایت

 

می دانی چه کرده ای با این دل؟

 

با این دل همیشه پریش بیقرار؟

 

من معتادم

 

به نگاه ارام تو از پس چشمهای نجیبت

 

به حضور شکیبایت کنار دنیای بی صبریهایم

 

و صدای ارامت, ارامت ,ارامت

 

من معتادم به تو

 

این را امروز ایمان اوردم

 

که دیگر هیچ چیز و هیچ کس و هیچ خاطره ای

 

بی تو

 

قرارم نمی دهد

 

هیچ چیز نازنین! هیچ چیز

 

امشب خطوط ارتباط سر ناسازگاری داشت

 

صدای ضبط شده غریبه ای که خبر از اشغال بودن خطوط ارتباط می داد

 

حائل بود

 

بین من و تو

 

صدایت

 

و چقدر محتاج بودم به شنیدنش

 

و چقدر حرف داشتم با تو

 

چقدر اعتراف

 

و خطوط اشغال بودند

 

یکساعت گذشت

 

ديگر دستانم می لرزیدند بر شماره گیر تلفن

 

و نمیگویم از نم اشک

 

که

 

بوق ممتد و مکث

 

خط ازاد

 

و ارتباط

 

تو

 

صدای تو

 

آرام شدم

 

آب روی اتش می دانی؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط وحید | 

خدایا

باز هم کمکم کن

در سختیهای روزگار

در حوادث روز شب

از تنگناهای این سو

و اندوه های آن سو

رهایم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:43  توسط وحید | 

شما کدام بند هستید؟


چه کسانی در بند شما هستند؟


چند نفر در یک بند هستید؟


بند شما بزرگ است؟


کوچک است؟


در بند چه خواب‌هایی می‌بینید؟


در بند چه بازی‌هایی می‌کنید؟


چه آوازهایی می‌خوانید؟


می‌رقصید؟


به چه چیزهایی می‌خندید در بند؟

می‌خواهند بند شما را عوض کنند؟


به کدام بند خواهید رفت؟

دلم می‌خواهد


از بندهایمان حرف بزنیم


می‌خواهم


هزار و یک داستان کوتاه بنویسم

برای من


تو بنویس


نامه‌ات را پنهان کن


قرار ما


همین جا


همین شکاف دیوار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:41  توسط وحید |